اتفاق عجیبی که در عملیات «کربلای 4» افتاد

ﺷﻮﺥ ﻃبعی بینظیر ﻳﮏ شهید ﺗﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﺧﺮ...
ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺯﻣﺰﻣﻪ میکرﺩ.
ﺩﺍﺷﺖ آﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺴﺎﺷﻮ میزﺩ.
ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕ آﺧﺮ ﭼﻪ ﺣﺮفی ﺑﺮﺍی ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭی.
ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﺸﻮﺭﻡ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﻭﻗتی ﺑﺮﺍی ﺧﻂ مقدم ﮐُﻤﭙُﻮﺕ میفرستن،
ﻋﮑﺲ ﺭُﻭی ﮐﻤﭙﻮﺕﻫﺎ ﺭﻭ ﻧَﮑﻨﻦ!
ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺿﺒﻂ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ، ﻳﻪ ﺣﺮﻑِ ﺑﻬﺘﺮی ﺑﮕﻮ.
ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻨﺎﺯی ﮔﻔﺖ: آﺧﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭنی، ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﻢ، ﺭُﺏ ﮔﻮﺟﻪ ﺍﻓتاده...!
و لحظاتی بعد چشمانش را بست، لبخندی زد و شهید شد............"
شهید رضا قنبری، معروف به "شهید خندان"تهران سال 1364
زنده بودن ما و زنده بودن شهدا
بدجوری زخمی شده بود
رفتم بالای سرش
نفس نفس می زد
بهش گفتم زنده ای ؟
گفت: هنوز نه!
خشکم زد
تازه فهمیدم چقدر دنیامون با هم فرق داره
اون زنده بودن رو توی شهادت می دید و من ...

- و به آنان كه در راه خدا كشته مىشوند مردگان مگوييد، بلكه زندگانند ولى شما درک نمی کنید
شما زندگی رو توی چی می بینید؟
نظر فراموش نشه!!!
اگر می خواید شهید بشید ...
اگر می خواید شهید بشید ...
اگر خیلی دوست دارید به اجرشهادت برسید .....
آرزوی شهادت دارید ...
دعا نکنید جنگ بشه ....
برید مثل شهدا گناه کنید ...!
گناه کنید تا زمینه ی شهادت براتون فراهم بشه....!
ولی مثل شهدا گناه کنیم !....
نه مثل من نه مثل رفیقا مون تو خیابون!
شهید حسین ... فرمانده گردان سلمان یه دفتر داشت گناهاشو توش می نوشت ..
لیاقت
داشتيم از خط به عقب باز ميگشتيم، «قائم مقامي» در كنارم بود و ميگفت: «نميدانم چه كردهايم كه خداوند ما را لايق شهادت نميداند. گفتم: «شايد ميخواهد كه ما خدمت بيشتري به اسلام و مسلمين بكنيم.» پاسخ داد: « نه من بايد شهيد ميشدم و الآن وجدانم ناراحت است. آخر در خواب ديده بودم كه شهيد مي شوم و امام زمان - عجل الله فرجه- دستم را گرفته و به همراه خود ميبرد.»
درهمين حال يك خمپاره 120 كنار ماشين ما به زمين خورد و اين بنده ی عاشق به شهادت رسيد. هنگام شهادت لبخند بسيار زيبايي بر لب داشت كه همهمان را مسحور خود كرده بود.گويي مشايعت امام زمان- عجل الله فرجه- او را چنين به وجد آورده بود.
راوي : محمد رضايي»
كمك در ساخت حسينيه
بعد از شهادت حاج رجب علي آهني، مردم روستا جلسه اي گذاشتند تا به ياد آن شهيد حسينيه اي ساخته شود.
كدخداي ده كه از ملاكين مشهور روستا به حساب مي آمد، با تصميم مردم مخالفت كرد، اما اهالي روستا كه
مصمم بودند، زمينه را فراهم كردند.

كدخدا براي مقابله، اعلام كرد كه حق برداشتن آب را براي حسينيه نداريد. ناچار، از دامه ي كار بازمانديم. مدتي آب را از روستاهاي اطراف مي آورديم، اما كار به خوبي پيش نمي رفت.
چند روزي از توقف ساخت بنا نگذشته بود كه باران رحمت خدا نازل شد وهمزمان چشمه اي كه در كنار زمين حسينيه، مدت ها خشك مانده بود، جوشيدن گرفت وآب روي زمين جاري شد.
هنوز سالگرد شهادت آهني نشده بود كه كار حسينيه به پايان رسيد وآب چشمه بار ديگر خشك شد! اين حسينيه ازنظر روستائيان مورد عنايت است وبارها پناهگاه مردمي بوده است كه بر اثر طوفان وسيل، بي خانمان شده اند.
راوی:«افلاكيان/خديجه ابول اولا/ ص338/
راوی:به نقل از نعمت الله آهني؛ همكارشهيد».
مناجات
ای خدا
مرا بسوزان
استخوان هایم را خرد کن
خاکسترم را به باد بسپار
ولی لحظه ای مرا از خود دور مساز
شهید چمران
دل نوشته ی شهدا برای امام زمان
ای مهدی صاحبالزمان (عج) اینكه نام سربازی و نوكری تو را بر ما نهادهاند، مایه افتخار است، ولیاز اینكه نمیتوانم آنچنان كه تو میخواهی باشم، روحم عذاب میكشد.
شهید ابوالفضل مختاری
امام زمان چشمان گنهكارم پر از اشك است، چه بسیار اشك ریختهام فریادزدهام صدایت كردهام،
یابنالحسن (عج) گوشه چشمی بر من فكن، مهدی جان سخت حیرانم، رخسار چون ماهت را برایم
بگشا زیرا كه منتظرم.
شهید علی دستان
ای مهدی (عج) عزیز فرمانده جبههها، ای یاور رزمندگان اسلام، به یاریمان بشتاب،و در آخرین لحظات
ادامه دلنوشته ها را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید
خدایا...
جنازه پسرشونُ که آوردند
چیزی جزء دو سه کیلو استخون نبود
پدر سرشو بالا گرفت و گفت :حاج خانم غصه نخوری ها !!!
دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادِش

شادی روح شهدا صلوات
یادمان باشد...
صفحه ی ﺁﺧﺮ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎمهﺍﻡ ﺭﺍ اینگونه می ﺧﻮﺍﻫﻢ... "به فیض شهادت نائل شد"
ﺁﺭﺯﻭﯾﺶ ﺑﺮﺍی ﻣﻦ ﮔﻨﻬﮑﺎﺭ که ﻋﯿﺐ ﻧﯿﺴﺖ ، ﻫﺴﺖ؟!
ﺭﺍﻩ ﺁﺳﻤﺎﻥ که بسته نیست ، ﻫﺴﺖ؟!
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فے سبیلک بحق الحسین
تا حرف شهادت می زنم،
فرشته ها می زنند
زیر خنده...! حق دارند... تصادف، بیمارستان،مرگ عادی
سزای چون منی است.. اما... این که نشد پایان!
خداوندا،انتهای قصه ام را سرخ بنویس
یادمان باشد اگر شهید نشویم
باید بمیریم..
تو رو خدا نجاتمون بدید...
تو رو خدا نجاتمون بدید...
شهدا شرمنده ایم...

درخواب و خیال هم نرفتیم به جنگ
بی رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ
مانسل سپید بخت سوم بودیم!
از راه شمال هم نرفتیم به جنگ!
* از دیار اقیانوس *
با یاد جانبازان قطع نخاعی، قطعنخاعی شدم!
در عمليات كربلاي ۵ وقتي عراقي ها محاصره مان كردند
متولد ۱۳۴۸ هستم. ۱۵ سالم بود كه به جبهه رفتم و در ۱۷ سالگي جانباز قطع نخاعي شدم. پيش از جانبازي، شب جمعهای بود و مراسم دعاي كميل و مداحي دعا مي خواند و به نقل از مادري كه خواهرزاده اش جانباز قطع نخاعي بود و پسرش مفقودالاثر شده بود مي گفت : خدايا كاش پسرم جانباز قطع نخاعي مي شد و در كنارم بود و مي توانستم به او سر بزنم اما جانبازان قطع نخاعي به اين مادر مي گويند خدا را شكر كنيد كه پسرتان مفقودالاثر شده است و مثل ما جانباز قطع نخاعي نيست.
عصر غربت لاله

(بسمه رب الشهداء و الصديقين)
عصر غربت لاله هاست ، اینجا کسی دیگر از شهیدان نمی گوید
از آنان که تلاطمی هستند در این دنیای سرد و سکوت
ما بعد از شما هیچ نکردیم ، چفیه هایتان را به دست فراموشی سپردیم
و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم .
پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است .
کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود و دیگر کسی نیست
که در وصف گلهای لاله شاعرانه ترین احساسش را بسراید
و بگوید چرا آلاله آنقدر سرخ است
چرا کسی نپرسید مزار باکری کجاست ؟؟؟
لبخند بزن بسیجی: چند کلیپ محض خنداندن شما
1. دانلود کلیپ شوخی به سبک جبهه با یک روحانی (بخشی از یک فیلم)
حجم ۹.۱۰مگ - مدت ۰۰:۴۵
2. دانلود کلیپ پاسخ خنده دار شهید حسن باقری به استادش در دانشگاه
حجم ۴.۰۶مگ - مدت ۱:۰۴



.gif)
اللًّهُـــــمَ عَجــــلِ لِــــوليــــکَ الـفـَــرج
با سلام خدمت بازیدکنندگان محترم