خوش آمدگویی(این پست ثابت است)

 

شهدا شرمنده ایم...

لطفا چنر لحظه صبر کنید تا وب برای شما بطور کامل باز شود

بدلیل  بروز سرانی پی در پی لطفا مطالب قدیمی تر را هم بخوانید

کپی برداری از این وب با ذکر منبع مجاز می باشد

نظر یادتون نره

اللًّهُـــــمَ عَجــــلِ لِــــوليـ‌ـــکَ الـفـَــرج

اتفاق عجیبی که در عملیات «کربلای 4» افتاد

عملیات کربلای 4 از جمله عملیات های ناموفق هشت سال جنگ تحمیلی بود که اگر چه رزمندگان اسلام با همه وجود جنگیدند اما اهداف تصرف نشد و شهدای بسیاری را تقدیم اسلام کرد.
 
در این عملیات بیشترین شهدا از غواص ها بودند. روایتی از این عملیات را که برشی از کتاب اخراجی هاست خواهید خواند. این کتاب مجموعه خاطرات شهید حاج احد محرمی علافی(دایی) از بچه های اطلاعات عملیات لشکر 31 عاشورا بود و سال 89 به دلیل جراحت های شیمیایی به شهادت رسید.
 
مرخصی‌ام بیشتر از بیست روز طول نکشید. احمد گفته بود برو استراحت کن؛ ولی چه استراحتی! من خستگی‌ام در جبهه از تنم در می‌رفت. روزهای مرخصی به خون دل‌خوری از دیدن وضعیت بی‌تفاوت‌های مفت خور و مرفه پشت جبهه (تبریز) می‌گذشت و شب‌هایش به حضور در پایگاه مقاومت محل (مسجد شهید بهشتی- خیابان آبرسان) که بیشترش کنترل نگهبانی بود و گذاشتن «ایست- بازرسی» در خیابان‌ها که دنبال ضد انقلاب‌ها بودیم تا انقلاب را مثل موریانه از درون نپوشانند و جلوگیری از به راه افتادن فسق و فجور که اهلش مترصد بودند تا ماها یک لحظه غافل بشویم تا سوار  خر مراد شوند و آن‌وقت برایشان هیچ چیز فرق نمی‌کرد؛ اما برای ماها چرا، که پیام‌آور خون‌هایی بودیم که سنگینی رسالتش هر لحظه روی دوشمان سنگینی می‌کرد و دلمان نمی‌خواست کمر خم کنیم.
ادامه نوشته

ﺷﻮﺥ ﻃبعی بی‌نظیر ﻳﮏ شهید ﺗﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﺧﺮ...

 
 
ﻣﺼﺎﺣﺒﻪﮔﺮ: ﺗﺮﮐﺶ ﺧﻤﭙﺎﺭﻩ سینه‌اش ﺭُﻭ ﭼﺎﮎ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ.

 ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺯﻣﺰﻣﻪ می‌کرﺩ.
 
 
 ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺭُﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﺎﻻی ﺳﺮﺵ.

 ﺩﺍﺷﺖ آﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺴﺎﺷﻮ می‌زﺩ.

 ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕ آﺧﺮ ﭼﻪ ﺣﺮفی ﺑﺮﺍی ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭی.

 ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﺸﻮﺭﻡ ﻣﻴ‌‌ﺨﻮﺍﻡ ﻭﻗتی ﺑﺮﺍی ﺧﻂ مقدم ﮐُﻤﭙُﻮﺕ می‌فرستن،

 ﻋﮑﺲ ﺭُﻭی ﮐﻤﭙﻮﺕﻫﺎ ﺭﻭ ﻧَﮑﻨﻦ!

ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺿﺒﻂ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ، ﻳﻪ ﺣﺮﻑِ ﺑﻬﺘﺮی ﺑﮕﻮ.

 ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻨﺎﺯی ﮔﻔﺖ: آﺧﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭنی، ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﻢ، ﺭُﺏ ﮔﻮﺟﻪ ﺍﻓتاده...!

 و لحظاتی بعد چشمانش را بست، لبخندی زد و شهید شد............"

شهید رضا قنبری، معروف به "شهید خندان"تهران سال 1364

زنده بودن ما و زنده بودن شهدا


بدجوری زخمی شده بود

رفتم بالای سرش


نفس نفس می زد


بهش گفتم زنده ای ؟


گفت: هنوز نه!


خشکم زد


تازه فهمیدم چقدر دنیامون با هم فرق داره


اون زنده بودن رو توی شهادت می دید و من ...

 

 

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/3/18/71587_108.jpg

 

وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ
  • و به آنان كه در راه خدا كشته مى‏شوند مردگان مگوييد، بلكه زندگانند ولى شما درک نمی کنید

شما زندگی رو توی چی می بینید؟

نظر فراموش نشه!!!

اگر می خواید شهید بشید ...

اگر می خواید شهید بشید ...

اگر خیلی دوست دارید به اجرشهادت برسید .....

آرزوی شهادت دارید ...

دعا نکنید جنگ بشه ....

برید مثل شهدا گناه کنید ...!

گناه کنید تا زمینه ی شهادت براتون فراهم بشه....!

ولی مثل شهدا گناه کنیم !....

نه مثل من نه مثل رفیقا مون تو خیابون!

شهید حسین ... فرمانده گردان سلمان یه دفتر داشت گناهاشو توش می نوشت ..

 

ادامه نوشته

لیاقت

 داشتيم از خط به عقب باز مي‌گشتيم، «قائم مقامي‌» در كنارم بود و مي‌گفت: «نمي‌دانم چه كرده‌ايم كه خداوند ما را لايق شهادت نمي‌داند. گفتم: «شايد مي‌خواهد كه ما خدمت بيشتري به اسلام و مسلمين بكنيم.» پاسخ داد: « نه من بايد شهيد مي‌شدم و الآن وجدانم ناراحت است. آخر در خواب ديده بودم كه شهيد مي شوم و امام زمان - عجل الله فرجه- دستم را گرفته و به همراه خود مي‌برد.»

درهمين حال يك خمپاره 120 كنار ماشين ما به زمين خورد و اين بنده ی عاشق به شهادت رسيد. هنگام شهادت لبخند بسيار زيبايي بر لب داشت كه همه‌مان را مسحور خود كرده بود.گويي مشايعت امام زمان- عجل الله فرجه-  او را چنين به وجد آورده بود.

 راوي : محمد رضايي»

كمك در ساخت حسينيه

بعد از شهادت حاج رجب علي آهني، مردم روستا جلسه اي گذاشتند تا به ياد آن شهيد حسينيه اي ساخته شود.

كدخداي ده كه از ملاكين مشهور روستا به حساب مي آمد، با تصميم مردم مخالفت كرد، اما اهالي روستا كه

مصمم بودند، زمينه را فراهم كردند.

كدخدا براي مقابله، اعلام كرد كه حق برداشتن آب را براي حسينيه نداريد. ناچار، از دامه ي كار بازمانديم. مدتي آب را از روستاهاي اطراف مي آورديم، اما كار به خوبي پيش نمي رفت.

چند روزي از توقف ساخت بنا نگذشته بود كه باران رحمت خدا نازل شد وهمزمان چشمه اي كه در كنار زمين حسينيه، مدت ها خشك مانده بود، جوشيدن گرفت وآب روي زمين جاري شد.

هنوز سالگرد شهادت آهني نشده بود كه كار حسينيه به پايان رسيد وآب چشمه بار ديگر خشك شد! اين حسينيه ازنظر روستائيان مورد عنايت است وبارها پناهگاه مردمي بوده است كه بر اثر طوفان وسيل، بي خانمان شده اند.

راوی:«افلاكيان/خديجه ابول اولا/ ص338/

راوی:به نقل از نعمت الله آهني؛ همكارشهيد».

مناجات

ای خدا

مرا بسوزان

استخوان هایم را خرد کن

خاکسترم را به باد بسپار

ولی لحظه ای مرا از خود دور مساز

شهید چمران

 

دل نوشته ی شهدا برای امام زمان

ای مهدی صاحب‌‌الزمان (عج) اینكه نام سربازی و نوكری تو را بر ما نهاده‌اند، مایه افتخار است، ولیاز اینكه نمی‌توانم آنچنان كه تو می‌خواهی باشم، روحم عذاب می‌كشد.

شهید ابوالفضل مختاری

امام زمان چشمان گنهكارم پر از اشك است، چه بسیار اشك ریخته‌ام فریادزده‌ام صدایت كرده‌ام،

یابن‌الحسن (عج) گوشه چشمی بر من فكن، مهدی جان سخت حیرانم، رخسار چون ماهت را برایم

بگشا زیرا كه منتظرم.

شهید علی دستان

ای مهدی (عج) عزیز فرمانده جبهه‌ها، ای یاور رزمندگان اسلام، به یاریمان بشتاب،و در آخرین لحظات

ادامه دلنوشته ها را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید

ادامه نوشته

خدایا...

جنازه پسرشونُ که آوردند
چیزی جزء دو سه کیلو استخون نبود
پدر سرشو بالا گرفت و گفت :حاج خانم غصه نخوری ها !!!
دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادِش

 

34bc383c1e7741aace0b3b5b5638dc86-425.jpg

شادی روح شهدا صلوات

یادمان باشد...

 
 
 
ﺧــــــــــﺪﺍﯾــﺎ؛
صفحه ی ﺁﺧﺮ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎمهﺍﻡ ﺭﺍ اینگونه می ﺧﻮﺍﻫﻢ... "به فیض شهادت نائل شد"

ﺁﺭﺯﻭﯾﺶ ﺑﺮﺍی ﻣﻦ ﮔﻨﻬﮑﺎﺭ که ﻋﯿﺐ ﻧﯿﺴﺖ ، ﻫﺴﺖ؟!
ﺭﺍﻩ ﺁﺳﻤﺎﻥ که بسته نیست ، ﻫﺴﺖ؟!
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فے سبیلک بحق الحسین
تا حرف شهادت می زنم،

فرشته ها می زنند

زیر خنده...! حق دارند... تصادف، بیمارستان،مرگ عادی

سزای چون منی است.. اما... این که نشد پایان!

خداوندا،انتهای قصه ام را سرخ بنویس

یادمان باشد اگر شهید نشویم
باید بمیریم..
 

تو رو خدا نجاتمون بدید...

تو رو خدا نجاتمون بدید...

 

شهدا شرمنده ایم...

درخواب و خیال هم نرفتیم به جنگ

بی رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ

مانسل سپید بخت سوم بودیم!

از راه شمال هم نرفتیم به جنگ!


 

* از دیار اقیانوس *

با یاد جانبازان قطع نخاعی، قطع‌نخاعی شدم!

در عمليات كربلاي ۵ وقتي عراقي ها محاصره مان كردند

در اوج درگيري ناگهان به ياد مراسم دعاي كميل آن شب و
حرف هاي جانبازان قطع نخاعي به آن مادر افتادم.
«مسلم بازديد» جانباز قطع نخاعی، نحوه جانباز شدن‌اش را اینگونه روایت می کند:

متولد ۱۳۴۸ هستم. ۱۵ سالم بود كه به جبهه رفتم و در ۱۷ سالگي جانباز قطع نخاعي شدم. پيش از جانبازي، شب جمعه‌ای بود و مراسم دعاي كميل و مداحي دعا مي خواند و به نقل از مادري كه خواهرزاده اش جانباز قطع نخاعي بود و پسرش مفقودالاثر شده بود مي گفت : خدايا كاش پسرم جانباز قطع نخاعي مي شد و در كنارم بود و مي توانستم به او سر بزنم اما جانبازان قطع نخاعي به اين مادر مي گويند خدا را شكر كنيد كه پسرتان مفقودالاثر شده است و مثل ما جانباز قطع نخاعي نيست.
ادامه نوشته

عصر غربت لاله

(بسمه رب الشهداء و الصديقين)

عصر غربت لاله هاست ، اینجا کسی دیگر از شهیدان نمی گوید

از آنان که تلاطمی هستند در این دنیای سرد و سکوت

ما بعد از شما هیچ نکردیم ، چفیه هایتان را به دست فراموشی سپردیم

و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم .

پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است .

کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود و دیگر کسی نیست

 که در وصف گلهای لاله شاعرانه ترین احساسش را بسراید

و بگوید چرا آلاله آنقدر سرخ است

چرا کسی نپرسید مزار باکری کجاست ؟؟؟

ادامه نوشته

لبخند بزن بسیجی: چند کلیپ محض خنداندن شما

1. دانلود کلیپ شوخی به سبک جبهه با یک روحانی (بخشی از یک فیلم)

حجم ۹.۱۰مگ - مدت ۰۰:۴۵

2. دانلود کلیپ پاسخ خنده دار شهید حسن باقری به استادش در دانشگاه

حجم ۴.۰۶مگ - مدت ۱:۰۴